یکشنبه ۱۸ اکتبر مریض شدم. در حدی که خودم صدای خودم را نمی شنیدم. خونه عین بازار شام به هم ریخته و من نه جونش و نه حوصله جمع کردنش را داشتم. تمام دوشنبه را خوابیدم خونه و از جام تکون نخوردم که شاید خوب بشم. حالا چهارشنبه ای در راه است و ما قراره فارغ التحصیل بشیم. اصلا حوصله اش را نداشتم و هیچ انگیزه ای برای شرکت در مراسم بلند بالای فارغ التحصیلی. آخه وسط هفته ساعت ۲ کی فارغ التحصیل میشه؟ اونم بدون مامان و باباش. به نظر من این جشن فارغ التحصیلی فقز برای پدرها و مادرهاست. انگاری ثمره همه تلاش ها و زحمت هاشون و به چشم می بینند.
خلاصه که روز چهارشنبه از صبح زود بدو بدو خونه را تمیز کردم و خودی ساختیم برای مراسم لوس و بی سروته فارغ التحصیلی. رفتم دانشگاه و دنبال لباس. من جزو خوشبخت های روی زمینم..اینو جدی می گم. دوستانی دارم بی نظیر٬ مهربان و پر از لطف و صفا. با اینکه از هیچ کدوم نخواستم که بیان واسه مراسم اما هرکدوم به نوعی آمدند.
رفتم سراغ لباس٬ لباس فارغ التحصیلی مثل لباس عروسی میمونه٬ تا نپوشی جوگیر نمی شی. کلاه را هم سرمون گذاشتند و رفتم توی صف برای عکس انداختن. جلویی دختری بود با همه اقوام از مادر بزرگ٬ پدربزرگ گرفته تا دوست پسر و عوامل در صحنه. دلم خواست مامان و بابا بودند. عکس گرفتم و رفتم سمت بچه ها. محمد رضا دلهره داشت و انگاری دل منم شور افتاد. گفت چشمات و ببند و آرزو کن!!! خیلی حرکت عجیبی بود٬ توی اون لحظه..آخه چه آروزیی جز اینکه پدر و مادرم باشند. چشم را بستم و آرزو کردم که کاش بودند و وقتی باز کردم بابا بود. خودش بود!!! جلوم ایستاده بود و من با همین دوتا چشمام می دیدمش. برای ۱۰ ثانیه نفهمیدم چی شد. نشستم روی پاهام و شوک شده بودم. خودش بود به خدا! کراوات زده جلوم ایستاده بود و من نمی دونستم با اینهمه خوشبختی چی کار کنم. شکر خدا را می کردم و دلم نمی خواست از تو بغلش بیام بیرون.
توی سالن جدا نشسته بودیم و من دلم می خواست همه مراسم تمام بشه و برم پیشش .شب قبلش با هم حرف زده بودیم. نگفت اینجاست!!!!!
مراسم تمام شد٬ نازنین٬ لیلا٬ کیان٬ بابک٬ بنفشه و محمدرضا به همراه بابا روزم و ساختند و ۲۱ سپتامبر سال دوهزار و یازده شد یکی از بهترین روزهای زندگی عمر من.
روزی که آرزوم به یک چشم بهم زدن برآورده شد. جای فرشته زمینی ام خالی.