دو روزه ذهنم جفتک پرانی می کنه! واقعا ها…جمع و جور نمیشه و حتی رقبت نمی کنم کارهای روزانه ام را لیست کنم و تیک بزنم. دیروز سیر نمی شدم..امروز یه سنگ گنده انداختن ته معده ام!
می رم ورزشی می کنم که مخم و به کار بگیره اما اتفاقی نمی افته جز اینکه دست و پام به هم بپیچه و مثلا وزنه از اونطرف بیفته پایین.
رفته بودیم اسکی کنیم. همه چی خوب و خوش و دلنواز می گذشت. ماها که اسکی می کردیم اونایی را که اسکی نمی کردند و موقع ناهار دیدیم. خوش بودند..خداحافظی کردیم و رفتیم پی اکتشافات کوهی مون و اسکی کردنمون. وقتی برگشتیم همه چی عوض شده بود. همه رنگ ها پریده و صورت ها وحشت زده. هرکدومشون می لرزیدند و زبونشون بند اومده بود. یکی از دخترا با سر خورده بود زمین و بی هوش افتاده بود اونجا. انگار نه انگار ۲ ساعت پیش کلی با هم خندیدیم. همه له و لورده بودند. بغض بنی شکست وقتی بغلش کردم. دستمون به جایی بند نبود. فقط سرم و بلند کردم و خدا را صدا زدم. کلافه رفتم سمت کوه و التماسش کردم که بیدار بشه دخترک و چشمهاش و باز کنه. همه چی تو یه چشم به هم زدند اتفاق افتاده بود. خدارا شکر بلند شد و با پای خودش اومد هتل. همه زانو زدیم و شکر خدا کردیم که لطفش شامل حالمون شد. سفر خوبی بود..خوش گذشت..سوای این اتفاق خیلی خوب بود. این اتفاق هم یه تو گوشی بود. برق از چشم پرید.
اینه دیگه….زندگی همینه…از ثانیه بعدی خبر نداری… می بری٬ می دوزی..نمی دونی دو دقیقه بعد چه خبره. دل می شکونیم٬ حرف مزخرف می زنیم٬ رفتار اشتباه می کنیم غافل از اینکه بدونیم آیا وقت جبران هست یا نه! با خودمم ها.
دچار پراکندگی مغز شدم..یه عالمه برنامه ریخته شده دارم که خودم نمی دونم باهاشون چه کنم. قول های داده شده و روزهای شلوغ و پلوغی که واسه خودم درست کردم.
اوشون متوجه نمی شه که با چه قاعده ای زندگی می کنم. کلا عجیبم واسش. باید کالیبره بشیم با هم شاید حالیش شد حرفام و.
یکی بگه جفتک پرانی ذهنی را چطوری میشه به انگلیسی توضیح داد؟ اینکه بگی تو رو که سهله..الان خودمم نمی شناسم عمو!!!!