خونه٬ اصلا به جز خونه مامانم اینها واسم خونه معنای دیگه ای نداره. خونه یعنی خونه سهروردی..با همون حیاط کوچیکش٬ همون پله ها٬ همون خونه ته بن بست و همون اتاق ته سالن. اما نه بدون مامان. خونه یعنی مامان توش باشه..یعنی درراهرو رو که باز میکنی صداش بیاد که کی اومده و از آشپزخانه بیاد بیرون. و تو سرتاپاش و بپرستی. خونه برام همین تعریف شده و بس.
خونمون٬ یه خونه قدیمیه. از اون خونه ها که به زور مامان و بابا درودیوارش نریختند. نمی دونم ولی همه میگن خونمون با صفاست. مامان هر سال گل میکاره تو باغچه. می دونم تازگی ها گلدون زده به نرده های حیاط. با گل های اطلسی. عشق می کنه با این گل ها. مثل همه خونه ها تو دنیا٬ خونه سهروردی هم رسم و رسوم خودش را داره. یکی از این رسم ها چای بعدازظهر مامان و باباست. از خواب نیمروزی که بیدار میشن ٬اونی که زودتر بیدار شده چای با بیسکوئیت درست می کنه. این چای نیمروز را دوست دارم بدجوری. بعضی وقت ها تمام سعی ام و می کردم که به این رسم برسم. وسط راه از قنادی طلا٬ زیر پل همت٬ شیرینی می گرفتم تازه تازه و می رفتم خونه. به عشق چایی با شیرینی تازه با مامان بابا.
اتاق ته سالن مرکز فرماندهی باباست. برای خودش جاه و جبروتی بهم زده اونجا. بهش میگیم اتاق تلویزیون اما رسما اتاق باباست. همه تصمیم های مهم خونه اونجا گرفته میشه. مرکز امن هممون اونجاست. روتخت بابا٬ با همون متکای گنده قهوه ای و عباش که وقتی توش قل می خوری دیگه تکون خوردن کار سختی میشه! زمستون ها بخاری گازی کنار اتاق همه جا رو گرم میکنه و مبل کنار بخاری سرقفلی مامانه. همچین می خزه تو مبل که انگاری قواره مبل و واسه مامان اندازه کردند.
اینجا٬
هوا بس ناجوانمردانه سردو تاریک و باد و بورانیه! و من دلم هوای خونمون و کرده. دلم اتاق کوچیکه را می خواد. دلم خونه گرم می خواد. یه خونه که مامان بابا و فقط مامان بابام توش باشن. دلم همون چای نیمروزیه را می خواد. که بشه یه انگیزه واسه خونه رفتن. هوا سرده٬ سوز میآد و دل من گرما می خواد. از اون گرما ها که تو زمستون می چسبه میره تو جونت.
و بقولی:
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ها
دلم هوای آفتاب می کند.
این پروژه نویسی چه بلاها که سرآدم نمیاره به خدا!
عزیز دلم. خانم خانوما…خونتون یه خونه ای هست دوستداشتنی. واسه من خونه شماها یه ربطی داره به ترشی انبه که خیلی دوست دارم. و قهوه های خوشمزه. حق داری دلتنگ باشی. ولی خب خودت رو بغل کن. چشمت رو ببند و حس کن که اونجایی. حالت خوب می شه
آخ گفتی نازی…همین حس بوی قهوه و ترشی انبه داره من و میکشه، یادته ترشی انبه ها را؟…فکر کنم لوس شدم جون تو