سرم و برمی گردونم و نگاه می کنم به پشت سرم. ۳ سال گذشت. عین سه سال من بودم و خودم و تصمیمات ثانیه ای و ساعتی من. برنامه ریزی ها و یاد گرفتن ها. انگار تازه به دنیا اومدم. مثل یه بچه کوچولویی که از محیط اطرافش درس میگیره و تجزیه تحلیل می کنه٬ من هم از این زندگی ۳ ساله ام آموختم. تو این زندگی ۳ ساله من موجود فرضی بودم واسه همه اونهایی که تو ایران اند. موجود فرضی که گاهی تو کامپیوتر پیداش میشه و گاهی پای تلفن ابراز همدردی یا شادی می کنه! برای لیا من دوست مامانی هستم که جام یا تو صفحه کامپیوتره یا فقط صدام از پشت خط تلفن شنیده میشه! همین! من اینجا با لیا بزرگ میشم! اونم ۳ ساله شد.
در این سه سال آموختم!
آموختم که همه مثل من فکر نمی کنند. خیلی ها خیلی و گاهی خیلی خیلی متفاوت فکر می کنند و من باید بیاموزم که این تفاوت ها یعنی دنیا و زندگی.
آموختم که باید خودم و دوست داشته باشم. همونطور که آدمها خودشون را دوست دارند و اول به خودشون فکر می کنند!
آموختم که زندگی تا حدودی تحت کنترل ه و بقیه اش دست ما نیست! بهتره بگم نمیشه همه چی را کنترل کرد و تو خودتم جزئی از کلی!
آموختم که تنهایی واژه ای مزخرفیه ! خیلی مزخرف که هرکس برداشت خودش را ازش داره!
آموختم که زندگی هزاران جنبه دیگه ای هم داره که من فقط یه جنبش و اونم نصفه نیمه اش را بلدم.
به زندگی ام که نگاه می کنم می بینم هرآنچه که دارم حتی کوچکترین قسمت زندگی اینجا را من و فقط خود من ساختمش. خدا کنه کسی نیاد تو این حوض آبی و ساکت آروم زندگی ام سنگ ریزه ای بندازه. در حال حاضر همه چی حوضم و دوست دارم. حتی فواره ترک خورده وسطش را. از سکوتش..آرامشش و سکون آب حوضم لذت می برم. حتی حوصله ماهی های قرمز کوچولو را هم ندارم.
بگذارید کمی خوش باشیم توروخدا!
اینم بگم که الان در فاز نوشتن پروژه به سر می بریم و همین میشه که یهو میایم بعد صد سال بلاگ به روز می کنیم. از بس وقت دارم دیگه!!!
عالی. تک تک جمله هات. همه حست. واقعا عالی…عالی. ایشالله حوضت همیشه پر از آب تازه و آبی باشه