خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

!!

یک مرضی هست اپیدمی. یعنی‌ وقتی‌ که درس داری دلت می‌خواد هر کاری بکنی‌ به جز درس خوندن. ان بیماری شبهای‌ امتحان به اوج خودش میرسه. بسیار خطرناکه و میتونه باعث بشه که علاوه بر پول  مبارک، وقت، اعصاب و هر چه که رشته بودید به یکبار دود بشه و به باد بره.

من الان همین مرض رو گرفتم!

کجابودی امروز؟

کاش می تونستم برای بچه هام تعریف کنم که ۱۳ آبان ۸۸ عجب جمعیتی بود..همه بودیم٬ تو خیابون و فریاد می زدیم.

کاش می تونستم براشون بگم از همه شوری که بود و بگم که ما چه کردیم. به جای همه خاطراتی که پدر و مادر های ما برامون تعریف نکردندو همش طفره رفتند.

وای خدای من اگر بچه من ازم پرسید تو ۱۳ آبان ۸۸ کجا بودی..چی بگم؟ بگم ملبورن بودم٬تو دفتر “دی.اچ.اس” داشتم ….. چی بگم بهش آخه؟؟؟ بگم داشت دلم شور می زدو دعا می کردم؟؟؟ چی بگم آخه؟؟؟

چه مامان ترسویی داری عزیز دلم٬ ببخشید…خیلی ببخشید..من نبودم ۱۳ آبان ۸۸ رو

دغدغه مهاجرتی

ملبورن هستم. شهری که یاد تهران را زنده میکنه. درخت های چنار٬ خیابان های پهن و گنجشک ها به جای طوطی و کلاغ زاغی های سیدنی. دپارتمان سلامتی استرالیا ساختمان بزرگی است وسط شهر. همش یاد شرکت خودمون میافتم که بچه ها از بین پارتیشن ها با هم حرف می زدند و می خندیدند. از بخت خوب من٬ میزم کنار پنجره ای ست دنج و خلوت که می تونم آروم بشینم و کارم و بکنم (پست جدید بنویسم و …!!!) و کسی تو مانیتورم زل نزنه. از تو پنجره می تونم دفتر اون یکی ساختمان را ببینم و از این بالا میشه دخترکی که پشت دخل کافی شاپ پایین ساختومون روبرویی کار میکنه راحسابی تحت نظر داشت. گاهی آفتاب یه ویراژی میده و نور آبی بین دو تا ساختمان زرد میشه و یه گرمای نا محسوسی را میشه حس کرد. ”جویی”همکار دماغ گنده ریزه پیزه ام٬ تو دفتر دیگه ای کار میکنه و خیلی با هم کاری نداریم. قبل از اومدن استرس زیادی داشتم که چه خواهد شد.اما الان که فهمیدم چه خبره خیالم راحته!

IMG_0350

Melbourn

هتلم در قدیمی ترین و اصیل ترین قسمت ملبورن است . یه محله ای شبیه طرف های پارک شهر و خیابان خیام تهران. با یه پارک تو شکل و شمایل همون پارک شهر خودمون. ملبورن شهر قشنگی است٬ با ترامواهاش٬ خانوم ها و آقایون شیک پوش. درکل شهر آرومی است و متفاوت با سیدنی٬ آرامش خاصی برای خودش دارد.

قبل از اینکه کارم را شروع کنم٬ می رم و یه لیوان کاپوچینوی بدون شکر با تست می خرم که صبحانه ای خورده باشم. لیوان کاپوچینو را دستم می گیرم و پشت میزی تو محوطه می شینم. آدم ها آروم اند و بخصوص که بین التعطیلین شون هم هست و فردا هم تعطیل

با نگاهم یه دور می زنم٬ احساس می کنم آسمون سیدنی آبی تره! لم می دم روی صندلی و لبی به قهوه گرم می کنم. توی دلم فریاد می زنم٬ آهای آدم ها٬ آهای آدم هایی که هرکدومتون یه رنگ و یه شکل و یه زبانید٬ آهای من می ترسم…کاپوچینو سق دهنم را می سوزونه و من با همون حس آهای آدمها, به خانم چاق و گوشتالویی که پشتش را بهم کرده٬ خیره میشم. از روی لباس نازک گلداری که پوشیده طبقه های چربی را میشه شمردو عین خاری در چشم دشمنان, آخر عاقبت پرخوری را می کنه تو مردمک چشمم. به گمونم می خواد همین نون تستی را هم که واسه صبحانه خریدم را کوفتم کنه

IMG_0348

Different transportation:)

با خودم فکر می کنم. به همه مسیری که اومدم و همه لحظه های بالا و پائینی که داشتم. یه ترسی از خودخواه و خودبین شدن تمام وجودم را گرفته. اینجا آدم ناخودآگاه خودخواه میشه و فقط و فقط به خودش فکر می کنه…همیشه اول خودشه و فکر می کنه که هیچ کس اندازه اون سختی نکشیده و تلاش نکرده . سخت پیدا می کنی   آغوشی برای همدردی و آرامش و یه کلمه ساده ” آره می فهممت و تحسینت می کنم”. بخصوص اونهایی که به هر دلیلی مهاجرت کردند. از اونجا که هر کدوم مسیری را طی کردند و با مشکلات خودشون دست و پنجه نرم کردند٬ حوصله همراهی و همفکری ندارند و در نهایت آنچنان به ریشت می خندند و نگاه عاقل اندر سفیه می کنند که یه لحظه خودت به اونی که هستی شک می کنی و خیلی راحت می تونند اعتماد به نفست را له و لورده کنند. دردل کردن و حرف زدن معنا و مفهومی نداره و آدم هاوقت به همدیگه فکر کردن هم ندارند و تو یه کلمه حوصله همدیگه را ندارند و حتی گاهی هم با بدبینی و قضاوت های شخصی به حرف ها نگاه می کنند.

می ترسم از این خودخواه شدن که می بینم خیلی ناخودآگاه تو آدم رخنه می کنه. می ترسم از خودبین شدن و می ترسم از وقتی که فقط و فقط به خودم فکر کنم و نفهمم هر انسانی برای خودش سختی هایی را پشت سرگذاشته و دیدگاه خودش را دارد و من عاجزم از اینکه واقعا بفهمم به او چی گذشته و درک کنم چه کرده. اما حداقل باید بفهمم که حتما برای اون آدم اونقدر سخت بوده که هنوز بهش فکر می کنه و حالا هر چقدر ناچیز و سطحی٬ از دید من٬این دغدغه اونه! می ترسم که فراموش کنم نقشم برای آدم ها القا حس خوب و آرامش است. لبخندی و سکوتی از نوع کنارتم و باتوام٬ دارم سعی می کنم یه کمی بفهممت٬ نه از حس برتری و نگاه عاقل اندر سفیهانه. می ترسم که فراموش کنم که می تونم٬ دستهام را باز کنم و اجازه بدم در آغوشم آروم بگیره و حتی اشکی بریزه! می تونم ۲ کلمه حرف خوب بزنم و تحسینش کنم از توانش برای حل مشکل. می تونم تصویری زیبا از خودش براش بسازم تا دلش آروم بگیره و نفسی تازه کنه و بفهمه که فهمیده میشه. متاسفانه٬ بخاطر مشکلاتی که اینجا هر کسی بخصوص مهاجرین تحمل کردند٬ شنیدن و دل دادن معنا نداره و هر کسی فکر می کنه فقط خودش سختی کشیده و دائم در حال مقایسه شرایط هم هستیم و رشک می بریم به آنی که دیگری به دست آورده یا مسیری که دیگری طی کرده و عبارت راحتی که زیاد میشنوی از دوستان” مگر همه مثل تو خوش اند”.می ترسم از این خودخواه شدن٬ می ترسم از چرتکه انداختن به وقت محبت کردن٬ می ترسم از اینجایی شدن و از بی تفاوتی و نفهمیدن٬ می ترسم.می دونی٬ فکر می کنم همین ترس٬ یکی از اون چیزایی است که بهش می گن دلتنگی و غربت.

با همه این ترس و دغدغه ای که مدت زیادی هست مغزم را درگیر کرده٬ بر می گردم به کار. به میز دنج و خلوتم. به کاپوچینوو یه عالمه کارایی که باید انجام بدم برای این دپارتمان سلامت و سرکیفی. برم کمی پول حلال در بیارم!

راستی گلدون هام چطوراند؟

بی زی

به ملبورن می رویم برای یک هفته٬ در حالی که هیچ از این کاری که باید برای این دپارتمان سلامتی و سرکیفی استرالیا انجام بدیم نمی دانیم.

همین جا اعتراف می کنم که ویک اند آینده٬ یکشنبه٬ من را بکشی از خونه بیرون نمی آم . این خط این هم نشون!

می خوابم تا حد توان!

فیلم می بینم تا حد امکان!

 تلفن حرف می زنم تا وقتی همه خواب نباشند و یه دقه میشینم تو خونه که یادم نره این خونه ام چه ریختیه!

من اینجا و خونه و گلدون هام و می سپرم به خدا و شما..

اپراهاوس و آنچه که گذشت

از شرکت با آقای نیک اومدیم بیرون. کماکان به جای پارک ماشینم حسودی کرد. ایندفعه دیگه ماشینم تمیز بود و بوی مطبوعی به مشام می رسید. به سمت اپرا هاوس واقع در انتهای خیابان مک کوواری حرکت کردیم. اینجا این اسم مک کوواری را زیاد می شنوی. اسم دانشگاه من هم همین مک کوواریه! در هر حال٬ وارد سیتی شدیم. هر دو به این توافق داشتیم که هیچی از خیابون های شهر نمی دونیم و به ناچار جناب جی پی اس را علم کردیم. در نهایت کمکی نکرد. سروقت رسیدیم و من در عین ناباوری بازای ۶ دلار پارکینگ پیدا کردم که مسلما مردم از خوشی. با نیشی باز و شالی نو که تازه خریدمش رفتیم به سمت این ساختمان بی نظیر شهر سیدنی.

باد می آمد و حسابی شلوغ بود. بعد از مدتی به داخل سالن رفتیم. با خانوم نیک خوش و بشی کردم و کمی با دخترک چشم آبی نیک بازی. دخترک شیطونی بود واسه خودش.

ساختمان اپراهاوس٬ ساختمانی است برگرفته از موج های دریا. این ساختمان در سال ۱۹۷۳ توسط معمار دانمارکی به نام جان اوتزن طراحی شده. این ساختمان یکی از بزرگترین و زیباترین ساختمان های اجرای کارهای هنری در دنیاست. وارد سالن می شیم و جای ما دقیقا روبرو به استیج است. سالن پر از مادر ها و پدرهایی هست که اومدن به بچه هاشون ببالند. یک سری از بچه های دبیرستانی روی استیج با سازهاشون که سازهای کلاسیک هست نشستند ومتنظرند که برنامه شروع بشه. ما دقیقا در نقطه وسط سالن نشستیم که برای دیدن استیج روبرو باید یه کم کلمون رو بلند کنیم. روبروی ما سن و روبروی سن٬ پر از بچه های ۷-۱۴ ساله با لباسهای یک شکل مشکی که دو تا پنگوئن روی اون نقاشی شده است. این نقاشی٬ نقاشی پسربچه ۱۰ ساله ای است که بیشترین نشاط را به بیماران ناامید سرطانی داده! می تونم به جرات بگم که حدود ۱۰۰۰-۱۵۰۰ تا بچه ریزو درشت اند. همه با چشمهای مهیج دنبال پدر و مادرشون می گردند و با هیجان و سرو صدا٬براشون دست تکون می دهند.

Opera house

Opera house

وقتی همه سرجاشون نشستند پسر ک ویولون نواز مو زرد بلند میشه و و می ایسته…همه آروم ساکت می شن و تمام اون بچه مدرسه ای های وروجک میشینن سر جاشون. به نظر من نما ی خارجی اپراهاوس برگرفته از موج دریاست و داخل آن برگرفته از صخره های نا مرتب کنار آب. همون اختلاف سطح ها و همون دنباله دنباله بودن صخره های بلند کنار آب و سن داخل سالن آروم ترین قسمت این دریای متلاطم. این بچه ها٬ همه روی صخره ها و تو شیب نشسته بودند و نوازنده ها در آروم ترین قسمت آب که همون سن باشه. ما هم که انگار هم سطح آب نشسته بودیم. نصف سالن شامل تمام این کوچولوهای سیاه پوش و یک دسته

In the Opera House

In the Opera House

.

Concert Hall

Concert Hall

گروه موسیقی شروع به نواختن می کنند و من با هر آهنگشون غرق می شم تو خوشی. مجری ها پسر دختر جوانی هستند که تو مرحله گذار بلوغ اند. دخترک بسیار زیبا و متین است. لباس صورتی بلندی به تن دارد و با لهجه خوشگلش به همه خوش آمد میگه. صدای پسرک برعکس آرایش مو و لاغری بیش از اندازه اش بسیار دلنشین و صاف است. یک صدای جوان و بی خش. یه چندتایی تپق می زنند و تو می فهمی که چقدر زحمت کشیده بودند امااونی که می خواستند نشد!

از مردی که با رییس شرکت ما (جیم) مو نمی زنه دعوت می کنند وارد سالن بشه و من از این موقع است که اصلا دلم نمی خواد جیم از رو سن بره. جیم رهبر ارکستر است و تمام اون ۱۰۰۰-۱۵۰۰ تا دانش آموز به رهبری جیم شعر می خونند و نمی تونم وصف کنم چه حسی به آدم دست میده.  یه نگاه به پشت سرم می کنم. دخترک ۵-۶ ساله ای که همزمان با بچه های گروه کر آواز می خوند. به تک تک قیافه ها نگاه می کنم. هر کدوم یه رنگ و یه شکل. می تونم به جرأت بگم که از هر ملیتی تو این جمع بود. تمام بچه هایی٬ از گوشه و کنار دنیا اما استرالیایی! پسر کوچولویی تو جمع این همه آدم کوچولو توجهم را جلب می کنه. می رم تو نخش و از حسش موقع آواز خوندن لذت می برم. پسرک کمی تپل ه و وقتی می خنده کنار لپش میره تو! چشم های درشت گردمشکی داره و دستاش و پشتش گره کرده. موضوع را حسابی جدی گرفته و حاضر نیست حتی واسه وقتی دماغش میخاره دستش را باز کنه. ردیف اول سن دوم٬ سمت چپ بالا نشسته و راحت می تونم تمام حرکاتش را ببینم. یاد بچگی های متین میندازتم.

این بچه ها ۲ ساعت خوندند وآهنگ زدند. همشون از مدارس مختلف سرتاسر سیدنی بودند و تمام انرژی که تو سالن پخش کردند چیزی نبود جز شورونشاط و صلح. نمی دونم٬ آیا امروز براشون خاطره میشه که واسه همه تعریف کنند؟ جیم بازهم وارد صحنه میشه و با مهارت تمام بچه ها را رهبری می کنه که آواز بخونند. فقط با خودم فکر می کردم چطوری این بچه ها این همه شعر را حفظ کردند. جالب این بود که ۲-۳ تا از شعر ها به زبان ژاپنی بودند و بازهم این بچه ها خیلی قشنگ می خوندنشون. در آخر مجریان جوان برنامه از همه ما تشکر می کنند و ما باید بریم خونمون. ساعت ۱۰:۳۰ می رسم خونه و با این فکر به رختخواب می رم که چقدر دنیاهای کودکی با هم فرق می کنند. کاش یه روزی همه بچه های دنیا با هم برای صلح بخونند!

کاش..آرزو کردنش که خرج نداره! پس !پس آرزو می کنم نه تنها بچه ها که همه و همه روزی ٬ یک صدا بخونیم آواز صلح و دوستی را

Opera House

ما به قول اینها کلی اکسایدد هستیم. حتما این اپراهاوس سیدنی معرف حضورتون هست؟ ساختمان معروف سیدنی که سالن کنسرت و نمایش است وبرای ورود بهش  ملت کلی هم پول میدن و هم با لباس های سانتی مانتالی از قبل تدارک می بینند .. بنده امروز دعوت شدم همینطوری یهو برم برای تماشای کنسرت بچه ها! آخ٬ چه خوشم میاد بشینم و یه مشت بچه ریز و درشت بیان آهنگ بزنند و آواز بخونند. هیچ تدارکی ندیدم. انفاقا خیلی معمولی و هپلی اومدم سرکار. حیف شد.

 آقای نیک ٬‌پسرشون کنسرت دارند و بنده به عنوان مهمان افتخاری دعوت شدم بدون هیچ برنامه از قبل! حتما می نویسم که چه گذشت.

جان خودم گاهی این یالقوزی هم بدک نیستش ها….بخصوص وقتی که دیگران فقط یه دونه بلیط اضافی دارند

تنهایی

جول و پلاسم و جمع می کنم. دیگه حالم از صندلی و میزم به هم می خوره. در لپ تاپ و می بندم و با یه سی یو غلیظ٬ از شرکت می زنم بیرون. هنوز فکرم به حرفهای دوستم مشغوله. بهش فکر می کنم و پیاده این خیابون hazelbank Road که واقعا از خوشگلی حرف نداره را میرم تا برسم به ماشین. هیچ عجله ای نیست.قدم به قدم تا رسیدن به ماشین. مردکی که با دستگاه برگ جمع کنی اش حسابی سروصدا راه انداخته تمام برگها را داده هوا و من از وسط تمام برگها رد میشم. عذرخواهی می کند و با لبخندی از بی خیالی جوابش را می دم. تمام برگها دورم می گردند و تا آخرین قدم ها بدرقه ام می کنند.

 توی ماشین بوی وانیل پیچیده..این بوگیر جدید خیلی خوبه٬ حتما بازهم می خرمش. پنجره ماشین را پایین میارم تا حسابی بادک بعد از بارون٬ تو ماشین ورجه وورجه کنه. باز هم دارم فکر می کنم که چرا … دوستم معتقد است که خیلی از دختر پسرها اینجا تنها هستند و می خواهند که با کسی دوست بشن. می گفت باید تفکرات را عوض کنی و اینطوری که تو پیش میری راهش به هیچستان است. یعنی که شما باید جام سرد تنهایی را سر بکشی تا ابد٬ خانوم….

هر رابطه جدید سوای از تنهایی در اومدن برای خودش تجاربی دارد و درس هایی. آدم جدید با خودش دیدگاه جدیدی میاره و پنجره های جدیدی به روی آدم باز می کنه. این ما هستیم که بدونیم چقدر توانایی یادگیری از دیگران داریم. حالا این آدم جدید می تونه همجنس خود آدم باشه یا از جنس مخالف. دوستان همجنس تعهدی در مقابل تو حس نمی کنند و فقط دوست اند. خیلی از دل نگرونی ها و سوژه های صحبتت هم براشون تازگی ندارد و حتی جذاب هم نیست. برعکس دوستان از جنس مخالف پراند از ندونسته ها و تفاوت ها . این تفاوت هاست که یک رابطه را جالب می کنه و مثل یک رمان عشقی مرموز وسوسه ات می کنه که بری جلو٬ حالا هر اتفاقی می خواد بیفته بیفته. گاهی همون ترس که آخرش چی میشه و گاهی ولش کن, بی خیال هایی که فقط رنگ توجیه دارند به این روابط مزه می ده.

مردک ماشین بغلی با ژست مردونه و عینک دودی٬ ته سیگارش را روانه خیابون می کنه. آفتاب گیر جلو راننده را میارم پایین٬ تو آینه چشمهام می گن٬ آخرش که چی؟ این منطق و فلسفه تو به کجا نتیجه داد؟؟؟ تا کی این همه مرزو این همه قانون و این همه باید و نباید؟ چی شدچه فایده ای داشت؟ اگر همین الان بدونی که ۲ دقیقه دیگه زنده نیستی٬ بازهم همینطوری فکر می کنی؟ می خندم…خوب معلومه…الان چند ساله که من همینم که هستم..حالا تو ۲ دقیقه چه معجزه ای میشه؟؟..بوق می زنن..ببخشید باید برم.

بدون هیچ توجهی که جمعه امتحان دارم می رم بوردرز, یه چیزایی تو قد وقواره شهر کتاب خودمون. وسط قفسه ها دنبال کتابی می گردم. می رم قسمت بچه ها و با کتاب های بچه ها صفا می کنم. اما هنوزم دارم فکر می کنم. آیا من حاضرم بخاطر خلاص شدن از تنهایی وارد یک رابطه بشم؟ نه..من نمی خواهم که نه کسی برای فرار تنهایی اش بیاد سراغ من٬ نه من برای پر کردن تنهاییم سراغ کسی برم. دلم دلیلی فراتر از پرکردن تنهایی و وقت گذروندن می خواد…

کتاب ها را ورق می زنم٬ این شخصیت آپسی دیزی را دوست دارم. یه جورایی اونم بازیگر نیست…صافه…

انگلیسی های پرچانه!

ببخشیدا که غر می زنم..اما ماشاله به این آقایون هیو و نیک. ماشاله هزار الله اکبر نمی دونم چرا حرف دونشون ته نمی کشه. دیگه زیاد زیاد دارند حرف می زنند. ۲ تا انگلیسی مهاجرت کرده پر حرف که از خاطرات کودکی تا سوراخ سنبه هر چی ترفند مدیریت پروژه ای هست و اینها امروز ریختند رو دایره…
د ماشاله بس که امروز حرف زدند من این شعر ای ساربان نامجو را حفظ شدم. اگه گذاشتن من ۸ ساعت کار مفید بکنم ها….

شله زرد

روزها تند تند می گذرند ودر حد توان سعی می کنم کم بخوابم. طبق برنامه ریزی ها می رم جلو ٬هر چند که این برنامه ریزی های خیلی هم دقیق نیستند. از کارهای جالبی که کردیم درست کردن شله زرد در غربت بود. من و دردانه با هم و ایده مسخره من جهت استفاده از شیرین کننده های طبیعی که کالری کمتری دارند به جای شکر.
یه مدتی بود هوس شله زرد پختن کرده بودم٬ فقط پختنش نه خوردنش!
۲شنبه به لطف خدا تعطیلات دراز اینجا بود. این تعطیلی دراز برای منی که تمام شنبه و ۱ شنبه به شدت بارونی را ٬توی لابراتوار دانشگاه گذرونده بودم یعنی فضا. صبح دیرتر بیدار شدم. با نون داغ صبحانه خوردم و لم دادم رو مبل و تا تونستم با کانال های تلویزیون بازی کردم. یه برنامه کمدی دیدم که در حق والانصاف کلی خندیدم و به عبارتی روزم را کاملا متفاوت با روزهای دیگه شروع کردم. بدون هیچ حرکت ورزشی..خوردن به حد انفجار و تنبلی کردن. اما از اونجایی که این حالت خلصه مدت گذار خیلی کمی داره..تصمیم گرفتم به خانه تمام عنکبوتهایی که تو بالکن خونه کردند یورشی ببرم. با لباس رزم وارد بالکن شدم و به مدت ۳ ساعت تمام بالکن را تمیز کردم در حد دسته گل. واقعا بعد از اون باد سرخ لازم بود میز و صندلی ها را تمیز کنم. چون تقریبا رنگشون از سبز به قهوه ای رفته بود. همه صندلی ها را جمع کردم و یه گوشه با یه کاور تمیز و مرتب گذاشتم. خلاصه که با آبپاش هم کف بالکن را شستم و واقعا برق افتاد. با همون لباس رزم دست به کمر کل قیافه بالکن را نظاره می کردم و مطمئن بودم که یه چیزی اینجا کمه و اونم گلدون بود.
قبلا گل خریده بودم اما همش را آفت زدو به حد بی نهایت غصه خوردم. چشمم ترسیده بود و دیگه نمی خواستم ریسک کنم. اما دیگه نتونستم جلو خودم و بگیرم و ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر بود که رفتم به قصد خرید گل و گیاه. ادن گاردن٬ یه جای بسیار زیبا نزدیک خونه امه که خیلی دوستش دارم. با همون قیافه رفتم اونجا و طی یه حرکت دو تا گلدون خریدم. یه گلدون گنده یاس و یه گلدون آویزونی که گلهای بسیار ریز سفید داره. کلی شاد و خندان اومدم خونه و وقتی گلدون یاس را گذاشتم تو بالکن فهمیدم که واقعا باید می خریدمش. گلدون دیگه را روی یه چهار پایه قدیمی گذاشتم تو خونه. انگار وجود این گلدونها تو خونه یه حال و هوای دیگه به خونه داد.
بعد از مدت ها٬ کج کلاه خان و خاندانش تشریف فرما شدند منزل بنده. ایندفعه که اومد خونه ام چهار دست و پا راه می رفت و عین بچه گربه یهو از لای پاها سردر می آورد. با دردانه شروع کردیم به پختن شله زرد. اعتراف می کنم برای بار اول بدک نشد. ایده بنده جهت حفظ سلامتی مردم هم بدی از آب در نیامد٬ اما که این شله زرد باید کمی شیرین تر می شد که نشد. دیگه خوب یا بد٬ هر کی خورد با قند لب خودش باید شیرینش می کرد.
چند تا هم برای شرکت آوردم و به همشون توضیح دادم که این محصول ۹۷٪ بدون چربی است و اصل کاری این محصول به مراتب چرب تر و شیرین تر است. از تجاربی که کسب شد اینکه اگر نعنا نداشتی می تونی از چای نعنا استفاده کنی و هر وقت خواستی شله زرد بپزی هول نشده و برنج کمتری را خیس کن! در ضمن استفاده از شیرین کننده هم اصلا ایده بدی نیست اما حتما باید اونقدر زیاد بریزی که شیرین بشه!!!!
یه چیزی! آشپزی کردن هم راهی است برای ابراز عشق و علاقه و کیف بردن از روال زندگی. ساده ترین راه برای مزه دادن و ایجاد تنوع.

خوشم میآد از این حرکت اما تا وقتی که نشه وظیفه اجباری

جنایت

می دونی چیه٬ وقتی می فهمی تنهایی یعنی چی که وسط خواب ناز شبانه یهو از پایین پنجره اتاق خوابت صدای شلیک ۸ تا گلوله را بشنوی و تا مغز استخوانت از وحشت بلرزه.
اونوقته که می فهمی تنها و تنهایی چه معنایی میده.

 شب بود و به قراری که با خودم گذاشتم زود خوابیده بودم که صبح هم زود بیدار بشم. که به ناگه ساعت ۲ صبح با صدای تیراندازی از رختخواب پریدم بیرون. اونقدر ترسیده بودم که طبق معمول همیشه٬ همه وجودم شروع کرد به لرزیدن. اولی٬ دومی و تا چندتایی شلیک شد و همه موجودات جاندار و بی جان ساکن در باغ جلوی خونه فرار کردند. صدا به قدری نزدیک بود که توقع داشتم یا ضارب یا مضروب بپرند از تو بالکن تو خونه و من را به عنوان گرونگان بگیرند. از ترس حتی نمی تونستم موبایلم را دست بزنم که مبادا چراغ موبایلم خبر از وجود یه انسان در این حوالی را بده که به ناگه فهمیدم اصلا موبایلم اینطرف ها نیست. خلاصه که سبحان الله سبحان الله گویان همونطوری کورمال کورمال موبایل را پیدا کردم و همینطور به خودم بدوبیراه می گفتم که چرا نمی دونم تو این مملکت شماره پلیس چنده!! به دونفری که می دونستم کمتر از همه بدوبیراه بهم می گن اس ام اس زدم اما خواب بودند. خلاصه که تا صبح چشم به روی هم نذاشتم. صبح از مگنا پرسیدم که اون هم تایید کرد صدای تیراندازی را و من هرچی اخبار و گشتم هیچی پیدا نکردم. عصری به پلیس زنگ زدم. اصلا ترسی که از خونم به جونم نشسته بود غیرقابل تصور بود. وارد خونه که شدم تمام چراغ ها را روشن کردم. تلویزیون٬ لپ تاپ و گوشی تلفن را گرفتم دستم تا با تهران صحبت کنم. صدای حدیث و که شنیدم با دو تا غر اول٬ آروم گرفتم. به پلیس زنگ زدم و اونها هم اظهار بی اطلاعی کردندو در نهایت گفتند شاید آتیش بازی بوده!!!! و من آخر نفهمیدم این جنایتی که اونشب رخ داد جریانش چی بود. فقط می خواستند گوشتهای تن من را بلرزونند.

راستی٬ باز هم دوم مهر شده. ببین٬ بازهم تولدت مبارک.

نوشته‌های قدیمی‌تر »