خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

استرس خوشحال

به اومدنش فکر می کنم. به لحظه ورودش..به لبخند خسته ولی باارزشش. به قدم های آرومش و هاج و واجی اش. به ورودش فکر می کنم…به وقتی که از زیر تابلوی <به سیدنی خوش آمدید> رد میشه. به وقتی که دلم نمی خواد دستم را بلند کنم و فقط می خوام نگاهش کنم که چطوری دنبالم می گرده و من فقط می دوم مستقیم بدون پلک زدن. فکر کنم گریه کنم. فکر کنم داد بزنم و بپرم بغلش. مطمئنم که بغلش می کنم.
به نفس هایی که قراره ۳ ماه بغل گوشم باشه!‌به گلدون هام که می خواد تروتازشون کنه. به اینکه چرا وقتی بیاد من بیام سر کار و دانشگاه. فقط به اومدنش فکر می کنم. به بودنش و به حضورش. فکر می کنم چطوری مرخصی بگیرم که بریم بگردیم. فکر می کنم٬ چطوری روزهاش را پر کنم. اونم فقط از خود خودم.
به حضورش فکر می کنم و به نصیحت هایی که منتظرم هستند. به نمازهای صبحش و بهونه های خودم. به تمام سوژه های بحث هامون. به اختلاف عقیده هامون و در نهایت پیروزی اون. اینجا خیلی بیشتره!
به بودنش فکر می کنم..به گرمای وجودش که خانه سرد کوچک پرازجنجالم را می خواد گرم کنه. به چرت زدنش٬‌به تصمیماتش و به نوروز ۸۹ی که قراره کنارم بشینه. به ورانداز کردن آدمهاش فکر می کنم. به تعجب کردن هاش و به وقتی که دلش برای شوهرش تنگ میشه و من فریاد می زنم که نباید تنگ بشه٬‌تواینجا پیش منی!
به چای خوردن های توی بالکن. به صحبت های ریز ریز و دردل ها. به نخودچی خوردن های خودمونی و به خرید کردن ها.
به انگلیسی حرف زدن هاش فکر می کنم. وای خدای من…دلم می خواد سانت به سانت صورتش را بو کنم٬ وقتی داره سعی می کنه حرفش را به مردک فروشنده بفهمونه و وسطش به فارسی غر می زنه! یا بر میگرده بهم میگه بابا حالیش نمیشه..
استرس دارم. یه جور استرس خوشحال. یه جور استرس که مبادا بهش بد بگذره! مبادا اینجا خسته بشه! مبادا حوصله اش سر بره و مبادا بگه می خوام زود برم.
استرس دارم که دلش هوای ایران کنه و بره! استرس دارم از اینجا خوشش نیاد..استرس دارم بهم غریبه بشه…
فرشته زمینی من داره میاد نیمه دوم. میاد که پیشم باشه و نمی تونم وصف کنم چقدر خوشحالم. اما راستش و بگم..استرس دارم!
قدم های تو روی مژه های چشمم. روی دلم..روی نفس هام. فقط این ۲۷ام فوریه زودتر بیاد. همین!

اردک

زمانی مدیری داشتیم بسیار سخت گیر و جدی. آقای مدیر تو رده سنی خودمون هستند و بسیار باهوش و با استعداد. از آنجا که مدیران تحصیلکرده و باهوش در جامعه ما محکوم به استعفا و هزاران تهمت ناروا اند٬ آقای مدیر ما هم از شرکت رفتند. اون زمان ها سرکار رفتن و کار کردن برای ما لطف دیگری داشت. واقعا با عشق کار می کردیم و همه دردسر ها را به جون می خریدیم. آقای مدیر تمام نامه های من را مرور می کرد و با خودکار قرمز غلط گیری. همین شد که بعدها برای شرکت های مختلف پروپوزال فنی می نوشتم و مو لای درزش نمی رفت.

خلاصه که آقای مدیر مهاجرت کردند به استرالیا و شهر پرت جهت خواندن دکترا. بعد از۱ یا دو سال هم من اومدم. اما سیدنی کجا و پرت کجا. سیدنی شرق و پرت غرب غرب. زمان دور زدو زد تا هفته پیش برای انجام یک پروژه راهی پرت شدم. شاد و خندان حرکت کردم و ساعت ۱ نصفه شب سیدنی ٬یا همون ۱۰ شب پرت رسیدم. خسته و کوفته. بعد از چندروز کار کردن تصمیم گرفتم آقای مدیر و خانوم آقای مدیر را زیارت کنیم.

تماس حاصل شد و آقای مدیر به اتفاق خانوم٬ بنده را کلی خجالت دادند و اومدند دنبال من و رفتیم ساحل. غروب آفتاب بود و من و خانوم آقای مدیر کنار آب با هم قدم می زدیم و کلی حرف زدیم . خانوم آقای مدیر دختر بسیار مهربان٬ فعال و زیبا هستند که باید اعتراف کنم آقای مدیر تا می تونستند شانس آوردند و بسیار خوشبخت هستند. از هر انگشت خانوم آقای مدیر هنری می ریزه. یکی از این هنرها تدارک مهمانی با اردک شکم پره. اونم چه اردکی! از خانوم آقای مدیر اصرار و از من انکار که بیا و بلیط برگشت را عقب بیانداز و جمعه به صرف اردک شکم پر پیش ما باش. نمی تونستم پرواز را عقب بندازم اما کلی در حسادت اردک شکم پر میهمانی جمعه حرف زدم و تا تونستم به مهمان های روز جمعه غبطه خوردم و در وصف اردک سرودم.

فردای روز دیدار با خانواده آقای مدیر٬ که ۵ شنبه هفته پیش می شد٬ جهت عرض ادب و تشکر به خانوم آقای مدیر زنگ زدم و قرار شد عصری با هم بریم یکی از پارکهای دیدنی و با صفای شهر. قرارمون شد ساعت ۶ جلوی هتل من. همون شب آقای مدیر و بانو باید می رفتند دیدن یکی از دوستانشون که راهی ایران بودند. به حساب اینکه مسلما آقای مدیر و بانو تشریف می برند مهمانی و بنده باید برگردم هتل٬ لباس ورزشی پوشیدم که تا خونه را بدوم. یک بلوز بنفش بلندی که به تنم زار می زد و دایم می بایست دستم به یقه اش باشه٬ با ساق ورزشی و کفش ورزشی. از قضا اومدم جورابم را بپوشم دیدم به به راه راه های آبی فیروزه ای جوراب٬ چه رنگی به هم دادند. من هم که اصلا قصد درآوردن جورابم را نداشتم همونطوری پوشیدمشون و رفتم سر قرار. موقع اومدن بیرون از اتاق حتی یک فیس عطرم به خودم نزدم و بدون اینکه نگاه تو آینه بندازم و اون قیافه کج و کوله را سرو سامانی بدم رفتم بیرون.

خانم آقای مدیر رسیدند. شیکان و پیکان. ترگل و ورگل. سوار ماشین شدم و حرکت. به ناگه دیدم جلوی پام یک پیرکس غذاست و اردکی خوش هیکل آن وسط لمیده. نگو خانوم آقای مدیر٬ دلشان به رحم آمده بود و نخواسته بودند که بنده را بی نصیب از اردک شکم پر کنند. اردک را بغل کردم و نشستم و کلی تشکر و این حرفها که ناگه٬ خانوم آقای مدیر فرمودند که شما هم با ما تشریف میارین مهمانی. یعنی امکان نداشت. آینه جلوی شاگرد راننده را آوردم پایین و وقتی چشمم به قیافه خودم و تیپ افتضاحم افتاد گفتم مگه اینکه من و دار بزنی!!! از طرفی گرمای مطبوع اردک نمی گذاشت من منطقی ام درست تصمیم بگیره . آخه منی که برای هر مهمانی رفتن هزار تا لباس تست می کنم و از چند روز پیش به اینکه چه بپوشم و چه بکنم فکر می کنم٬ حالا با این ریخت و قیافه پاشم برم مهمانی؟؟؟؟ اونم خانه کسانیکه نمی شناسم؟؟؟؟ اونم فقط بخاطر اردک. د خوب کارد بخوره این شکم!!

ولی خب دیگه٬ از طرفی این اردک مخصوص من درست شده بود و خانم آقای مدیر تا تونسته بودند من را خجالت زده کرده بودند و سوای همه این همه زحمت٬ لعنتی بد چیزی بود. بو برنگش که آدم را بی هوش می کرد حالا تا خودش. دیگه دلم و زدم به دریا و گفتم چشم. سمعا و طاعتا که به ناگاه احساس خیسی کردم رو لباسم. یعنی خیلی من خوش تیپ و برازنده بودم٬ آب اردک هم ریخت رو لباس بنفشه و نصف هیکلم شد اردکی. از همه بدتر هم بوی مطبوع اردک بود که حتی همون یه ذره اثری هم که از عطر کوکو شانلمان مانده بود به باد هوا رفت. تا جایی که ممکن بود سعی کردم من منطقی را توجیه کنم و اونم بعد یه مدتی رفت پی کارش. آب اردک داشت تمام تلاشش را می کرد که تو همه لایه های لباسی بنده نفوذ کنه و من هیچ کاری از دستم برنمی آمد.

رسیدیم منزل دوستان جناب آقای مدیر..تا جا بود ماشین بود و خانه پر از آدم.!!!!! وارد شدیم و در ابتدای در دوتا سگ خوشگل مامانی اومدند استقبال. با خودشون تلاش می کردند که اسم ادوکلنم را بپرسند. چون فکر کنم تنها اون ها بودند که جذب بوی مطبوع بنده شده بودند. اول راه که وارد شدیم بلند اعلام کردم که خانوم ها و آقایان٬ من برنامه اینجا اومدن نداشتم و می خواستم برم بدوم که سر از اینجا درآوردم. از طرفی هم این لک گنده ای که می بینید٬ اثر جناب اردک است که اگر نبود من عمرا اینجا بودم. و خلاصه که با اجازتون من به کفش های ورزشی ام خیلی وابسته ام و نمی تونم از پام درشون بیارم!!!! (اصلا کی گفته که جوراب هام رنگی رنگی اند). همین که سخنرانی تموم شد٬ خیالم راحت شد و مهمان ها هم ابراز کردند که راحت باش و بی خیال. من که دیگه کلاسی واسه عرضه کردن و تیپی واسه خود گرفتن نداشتم٬ شروع کردم با مهمان ها خوش و بش کردند و این وسط یکی از سگ ها هم حسابی شیفته ام شده بود. به ناگه٬ در واشدو گل آمد.آقایی وارد شدند و این سگ ها بودند که از سروکله آقا بالا و پایین می رفتند و پیرزن ۸۳ ساله جمع بود که قربون صدقه آقای تازه وارد می رفت. این گپ ها و گفتگو ها ادامه داشت که زمان موعود یعنی وقت شام فرارسید. با شوروشوق وصف ناشدنی بشقابم را گرفتم دستم و رفتم به سمت میز شام. چشمتان روز بد نبینه! هر چی این میز شام را وارسی کردم خبری نبود. یعنی اگر شما اردک دیدین٬ منم دیدم. اردک بی اردک. ای بابا! مسلمون ها٬ من فقط واسه اردک این همه خفت و خواری کشیدم کو پس؟؟؟؟؟؟؟ آقای مدیر و خانوم آقای مدیر هم دربدر دنبال اردک٬ نبود که نبود. صاحبخانه فرمودند که غذا زیاده و اردک شما کارو کاسبی ما را بهم میزنه٬ اگر غذا کم اومد اردک را میاریم. منم به خیال خوش سرم را باسالاد گرم کردم که در نهایت نه تنها غذا کم نیامد٬ اردک هم پیدا نشد و من هم سیر نشدم!!!

بعد از شام هر کسی گوشه ای مشغول صحبت و اختلاط بود و من و آقای تازه وارد و پیرزن هم یه طرف. سگ شیفته ما هم دراز کشیده بود و من نازش می کردم. آقای تازه وارد کمی به آقای سگ حسودی فرمودند و طی یک حرکت٬‌کارت ویزیتشون را به من و پیرزن تقدیم کردند. حالا این وسط هدف من بودم یا پیرزنه نمی دونم!!!! بعدها فهمیدم که من بودم و پیرزن به کمک آقای تازه وارد تو صحنه حضور داشتند. بعد از کلی ماجراهای پرت و پلا٬‌وقت رفتن آقای تازه وارد تلفن من را زدند تو موبایلشون و طی مکالماتی هم که با آقای مدیر انجام داده بودند٬ اذعان کرده بودند که مایل به آشنایی بیشتر اند. حالا یا دلش به حالم سوخته و می خواد بگه می تونی از این خوش تیپ تر هم باشی! یا جذب شلختگی و بوی مطبوعم شده!! این را دیگه خدا داند که بنده خدا هیچ نداند.

خلاصه٬ ما برگشتیم هتل و اردک را پس آوردیم و همون راه برگشتن٬ یه بال و یه ران اردک را میل فرمودم. بماند که روز جمعه اردک را ناهار خوردیم و کلی چسبید و بالاخره این اردک پرماجرا به دهن ما رسید و نذاشت چشم بچه مان چپ شود. اما خودمونیم اگه اقای تازه وارد یه روزی بفهمه که من به دلایل شکمی اونجا بودم و نه دیگر هیچ٬ چه احساسی بهش دست میده؟؟

مامان

آروم ترولی را هل می دم جلو. با دستهام دونه دونه میوه ها را لمس می کنم. صبح زود شنبه است و از ورزش اومدم. بعد از مدتها اومدم خرید. تو آدم های دیگه غرق می شم. خانوم مسن چینی که کمی قوز آورده با دقت زیاد بادمجان ها را تست می کنه و نمی دونم داره به یه خورشت بادمجان درست حسابی فکر می کنه یا این رو هم خام خام می خواهد به خورد خانواده بده. تکیه کردم به ترولی و خیس عرقم. هوا خیلی گرمه٬ به عبارتی داریم ذوب میشیم. خانومی که عمرا بتونم ملیتش را حدس بزنم داره سیب ها و شلیل ها را ورانداز می کنه. دخترک مو طلایی کوچولوش هم تو طبقه پایینی داره دنبال یه سوژه واسه حرص دادن مامانش می گرده. چند دقیقه ای میشه محو آدم ها ام. همه سن ها بالاست و من جزو جوون ترین های صف خریدارانم. با خودم فکر می کنم٬ مامان خونه بودن تو همه نژاد هاو فرهنگ ها یک جوره!  مامان٬ از همه زودتر برای خرید سبزیجات تازه میره مغازه! مامان٬ به فکر زمستون باقالی و لوبیا و چی چی فریز می کنه! مامان٬ جلوتر از همه و بهتر از همه واسه همه چی فکر میکنه! مامان٬ به خونه و همه درودیوارش روح می ده و قبول دارم وقتی نباشه انگار هیچی نیست. انگار تو نیستی و انگار تشنه ای. مامان! از همه بیشتر وراندازت می کنه!‌مامان!نصیحتت می کنه و به فکر دنیا و آخرتت هست. مامان! حواسس به ابروهات هست و هر دفعه متذکر میشه که تا به تاست.مامان! سایزت را دقیق می دونه. مامان! پای تلفن داد می زنه که نگو٬ این حرف هارا نزن شنوده و اشاره ای نمی کنه که تو تظاهرات زدنش ( حرامزاده ها) مامان! همه چیه٬ یه دنیا احساسه و یه عالمه وجود. حالا فرقی نمی کنه کجایی باشه٬‌مامان مامانه.

و دور از چشم مامان٬ تا در توان داشتم تو تعطیلات پول خرج کردم. خیلی بد شدم. اصلا قسمت اقتصادی فکر کنم کار نمی کنه! همش دارم غیر اقتصادی فکر و عمل می کنم. بیشه ام هم آرومه!‌یه بادی می وزه. یه وز و وز مگسی میاد توش ولی هنوز توش لم دادم.  الان همه جا و همه چیز امن و امانه!

خونه ای جمع کردم.لاولی! اتاق خوابم به حد بی نهایت به هم ریخته بود. یعنی فقط به درو دیوارش لباس آویزون نبود. تازه فهمیدم که من یه عالمه لباس دارم. یعنی اگر دیدی یه جا نوشتم یا گفتم لباس خریدم٬‌مرا به باد ناسزاهای محترمانه بگیر! الان از در خونه که وارد میشی بوی گل های وحشی صحرایی مستت می کنه. روی میزوسط٬ یه دسته گل صورتی گذاشتم که اگر شوهر داشتم حتماوقتی رو مبل لم داده٬ یه عالمه غر می زد که اینو از اینجا بردار٬‌نمی تونم تلویزیون ببینم. توی اتاق خواب بوی وانیل پیچیده و خونه تمیزه! نه از ظروف نشسته خبری هست و نه از لباس های زلزله زده شده.

دیروزباغبانی کردم. گلدونم را که ۲ تا کرم ابریشم لونه کرده بودند عوض کردم و کرم هارا بردم تو طبیعت به امان خدا.واسه یاسی خانوم یه سری سیم کشی کردم. یه سبد گنده ریحون کاشتم. سبد را به نرده های بالکن آویزون کردم٬ جلوی پنجره آشپزخونه. خیلی نمی دونستم چند سانت باید روی ریحون ها خاک بریزم. صبح که پا شدم دیدم یه دونه های سبزی روی سطح خاکند. انگار من مامانشون باشم. سلامم کردند اول صبح دوشنبه ای

2010

باز هم روزمرگی ها. زندگی در جریان است و ما هم با این آوای زندگی می رقصیم. اعتراف می کنم از افرادی بودم که واسه تعطیلات ثانیه شماری می کردم. برای تعطیلات رفتم نیوزلند. کشوری متشکل از دو جزیره شمالی و جنوبی. سرسبز٬‌تمیز٬ زیبا و آروم. تنها خشکی که روی حلقه آتش کره زمین قرار داره و من جزیره شمالی را دیدم فقط. ۲۴ دسامبر پریدم به سمت آکلند٬ پایتخت زلاند. بماند که تو فرودگاه رنگ درو دیوار خونه را فقط ازم نپرسیدند.  زلاند نو٬ مملکت قشنگی است. تجارب جالبی داشتم از دیدن کوه های آتشفشان٬ چشمه های آب گرم٬ دهکده ماآوری ها٬‌ساحل های سفید و آرام٬ رفتن توی یه توپ و قل خوردن از بالای تپه و زیارت غاری که کرم های شب تاب روشنش کرده بودند و در آخر سالی که نو شد. ۲۰۰۹ هم رد شد و رفت و ما شمردیم ۲۰۱۰. چه بی خود هورا می کشیدند دوستان ایرانی ام. انگار که سال هاست میلادی می شمرند و چه ذوقی می کردند در عالم مستی.

خواستم از سفر بنویسم. از شهر روتورآ و وایتامو٬ اما انگار حوصله اش نیست. اصلا دلم نمی خواد بنویسمشون. به خدا جذابیتی ندارند.

بهتره لم بدم تو بیشه. یه جوری ساکت…بی صدا جمله بندی کنم.

کریسمس شاپینگ

آدم عجیبی شدم. دلم تنگ نمی شه! از چیزی خوشم نمیاد..چیزی هم ناراحتم نمی کنه! احساس می کنم شدم یه دونه موجود متحرک معلق بین زمین و هوا!

نتیجه های امتحان های دانشگاه را دادند و از آنجایی که به دانشگاه بدهکارم نمی تونم نمره ام را ببینم. یه بدو بیراهی دارند که با ب شروع میشه و با د تموم میشه الان باید همون و تحویلشون داد. واقعا در این مملکت اگر حواست به جیبت نباشه آنچنان محترمانه و با لبخند جیبت را خالی می کنند که نگو! ۲ تا کتاب دانشگاه را دیر دادند ۲۲ دلار جریمه داره آخه؟؟؟؟؟

دیشب رفتیم به قول خارج رفته ها کریسمس شاپینگی کردیم. بیشتر برای بچه ها خرید کردم. بچه های ایرانی که بعد از سال ها شاید از ایران فقط نامی بدونند و سلامی. خلاصه که خرید خوبی بود و ازهمه خوبترش این بود که تا ۱۲ شب باز بودند و من با خیال راحت ورزشم را کردم و بعد رفتم خرید. با دستانی پر وارد خونه شدم. یه عالمه پاکت خرید تو دستم. ساک ورزش روی دوشم و کیف شرکت از گردنم آویزان.

 

 در خونه من دو تا قفل داره! یکی بالا و یکی پایین!قفل بالایی با کلید باز میشه و پاینی با فشار محترمانه مشت مبارک. دسته کلید من٬ مثل دسته کلید آقای زندانبان کلانتر میمونه! کلید ورودی ساختمان٬ ورودی خانه٬ صندوق پست٬ پارکینگ و از همه محمتر ماشین به دسته کلیدمه! کلید خونه یه کلید چاقالو ماقالوی کارتونیه٬ انداختمش تو در و در را باز کردم. تمام پاکت ها را گذاشتم پایین و با یک حرکت قر دار در را هول دادم. وارد خونه شدم. در حالیکه پاکت ها را می گذاشتم رو زمین با بغل پا در را بستم. و …. بله…کلید پشت در موند. همین!!!!! یعنی خودم کردم که لعنت بر خودم باد! در را به روی خودم قفل کرده بودم و من مونده بودم با آپارتمان ۱۴ ی که کلید همه چیزش به درش جا مونده بود…. پشت در چمباتمه زده بودم و خدا خدا می کردم که یکی از راه برسه! اینجاست که میگن پدر تنهایی بسوزه! چند تا جمله آماده کردم که به پلیس زنگ بزنم و طوری بهشون توضیح بدم که حاضر بشن برای باز کردن در خونه من به روی خودم تشریف فرما بشن. خلاصه که تا ۱-۲ ساعتی پشت در٬ ازچشمی همسایه ها را می پاییدم که به ناگه همسایه بغل دستی از راه رسید. بنده خدا تا اومد در خونه اش را باز کنه من از پشت در خونه خواهش کردم که در خونه منم باز کنه. این همسایه نازنین من٬ همونی هستش که به آتش نشانی زنگ زده بود و شک ندارم دیگه به زودی به فکر عوض کردن خونش میوفته! با خودش داره میگه یا جای منه یا جای این دختره مزاحم! با گردنی کج و چشمانی مظلوم گفتم می دونم همسایه خوبی نیستم٬ اما خدا تو رو از من نگیره!

بیا این هم کریسمس شاپینگ امسال ما!

غر

خستمه! حوصله ندارم و اونی که تا می تونم بهش غر می زنم کلی سرش شلوغه و نمیشه بهش زنگ بزنم.

غردونم به طرز وحشتناکی ورم کرده. یکی از دوستان استرالیایی پیشنهاد داد که غرهام و بشنوه..اما حوصله غر انگلیسی ندارم. دلم می خواد فارسی غر بزنم. همچین غر بیخودی که چرا در گنجه بازه و چرا گوش خر درازه ها….همچین مشتی.

هفته دیگه هم باید دوشنبه و سه شنبه درس بدم و ۵شنبه و جمعه برم ملبورن واسه همون پروژه وزارت سرکیفی استرالیا.  راستش دلم واسه سیدنی تنگ شده…این اولین باری است که دلم واسه اون خراب شده تنگ شده. این متیو میگه باید هم آدم تو آدلاید دلش واسه سیدنی تنگ بشه.

یکی از دوستان٬ طی یک حرکت هیجان آور اومده اینجا و دیشب تا صبح بحث زنانه داشتیم. از همین پرچونگی ها که از تحلیل یک چنگال شروع میشه و به حرف های قاطی پاتی که از زور خواب نمی تونی جمله بندی کنی٬ ختم میشه.  خلاصه که خانم الان با دوربینشون که حدود چند ساعتی دنبال باطریش می گشته دارند در اطراف شهر آدلاید سیر و سیاحت می کنند و من اینجا نشستم جلو کلاس و تا می تونم سر اینها را به تمرین های مختلف گرم می کنم که خودم کار این وزارت سر کیفی را انجام بدم و تا حد غیر قابل تصوری غر دارم. خدایی دستش درد نکنه اومد. چون دیگه داشتم کف می کردم.

انصافا به اندازه خود همین اجنبی ها ما اکسایتد هستیم که این تعطیلات کریسمس شروع بشه و نفس راحتی بکشیم. خدا قسمت کنه.

Coco Chanel

مدتی است که ننوشتم و همه اش بخاطر این سرشلوغی بوده. راستش نمی دونم تازگی ها چه اتفاقی افتاده که تمرکز حواس ندارم. دلم به کاری بند نمی شه و احساس می کنم که احساسی ندارم یعنی نه خوشحالم و نه ناراحت. هر کاری هم که می کنم نه باعث خوشحالیم میشه نه ناراحتیم!

آدلاید هستم. شهری بسیار ساده و معمولی. کمی خسته کننده. از دارلینگ هابر٬ هاربربریچ و از شلوغی های سیدنی خبری نیست. سرو ته این شهر یه خیابان است و یه سری فروشگاه و همین. یک هفته آدلاید انصافا همون قصه تبعیدگاه است.
هتلم خیلی خوبه. از اتاق هتل کل سروته آدلاید را می تونم ببینم.

دیشب فیلم دیدم. خوب برای من که کلا اهل فیلم و سریال نیستم فیلم دیدن حرکت بزرگی است. یعنی باید به یه مرحله ای از بی کار بودن برسم که جلوی تلویزیون بند بشم و یه چند ساعتی فیلم ببینم. اسم فیلم Coco Avent Chanel بود. جریان دخترک فقیرفرانسوی که بعدها شد طراح یکی از گرانترین و محبوب ترین مدل های لباس و کلاه زنانه و الان باید خیلی تیشان و پیشان باشی که بتونی یکی از محصولات Chanel را بخری.  این مارک یکی از مارک های مورد علاقه من هم هست و کلا به این دلیل و اینکه زبان فیلم فرانسه (البته با زیرنویس انگلیسی ) بود٬ ترغیب به دیدنش شدم.


کوکو دختری که نام واقعی اش گابریل هست٬ همراه با خواهر بزرگترش به نوان خانه ای سپرده می شود. با گذشت ۱۶ سال بدون هیچ نشانه ای از پدر٬ این دو خواهر با خیاطی و آواز خوانی پول تهیه می کردند. با خواندن کوکو!
گابریل در کل دختر ساده و بی احساسی به نظر می رسد با رویای زندگی در پاریس. خالی از احساس و بسیار متفاوت پوش. لباس های ساده و بدون زلمب زیمبو. علاقه ای به کلاه های اشرافی و لباس های سنگین ندارد. خواهر گابریل معشوقه لردی است که با وعده ازدواج اون را به شهری حوالی پاریس منتقل می کند. گابریل هم برای گذران زندگی به خانه یکی از اشراف پناه می برد و آنجا با خیاطی برای دوست دختران مردک پولدار گذران زندگی می کند که در عشق مرد بریتانیایی به نام بوی اسیر میشه و این مرد تمام انگیزه گابریل برای طراحی و دوخت لباس های متفاوت می شه. قرار است بوی بازنی بخاطر پول ازدواج کند ولی همواره عشقش را به گابریل دارد و مدت های زیادی را با گابریل سپری می کند. گابریل از خانه مرد ثروتمند به پاریس نقل مکان می کند و در پاریس کارگاه طراحی  و ساخت کلاه راه می اندازد. بوی گاهی به او سر می زند و در همین دیدار ها٬ براثر تصادف جان خودش را از دست میدهد و کوکو می ماند و کلی غصه!
کوکو به کارش ادامه می دهد و درنهایت اینی میشه که ما می دونیم. او تا سن ۶۱ سالگی ازدواج نمی کند و به کار ادامه می دهد ودر یکشنبه روزی از ژانویه ۱۹۷۱ به آرامی چشم از جهان می بندد.

در هر حال دستش درد نکنه. کلا ۹۰٪ سبک کارهاش را من خیلی دوست دارم.

امروز منزل یکی از شاگردانم که سیدنی کلاسم اومده بود شام دعوتم. یعنی دعوت خانواده ای از پرو. آدم های خیلی خوبی هستند و بد نیست تو این شهر بی نهایت آروم و بی هیجان آدم یه ۲-۳ نفری را ببینه.

و دیگه همین!

!!

یک مرضی هست اپیدمی. یعنی‌ وقتی‌ که درس داری دلت می‌خواد هر کاری بکنی‌ به جز درس خوندن. ان بیماری شبهای‌ امتحان به اوج خودش میرسه. بسیار خطرناکه و میتونه باعث بشه که علاوه بر پول  مبارک، وقت، اعصاب و هر چه که رشته بودید به یکبار دود بشه و به باد بره.

من الان همین مرض رو گرفتم!

کجابودی امروز؟

کاش می تونستم برای بچه هام تعریف کنم که ۱۳ آبان ۸۸ عجب جمعیتی بود..همه بودیم٬ تو خیابون و فریاد می زدیم.

کاش می تونستم براشون بگم از همه شوری که بود و بگم که ما چه کردیم. به جای همه خاطراتی که پدر و مادر های ما برامون تعریف نکردندو همش طفره رفتند.

وای خدای من اگر بچه من ازم پرسید تو ۱۳ آبان ۸۸ کجا بودی..چی بگم؟ بگم ملبورن بودم٬تو دفتر “دی.اچ.اس” داشتم ….. چی بگم بهش آخه؟؟؟ بگم داشت دلم شور می زدو دعا می کردم؟؟؟ چی بگم آخه؟؟؟

چه مامان ترسویی داری عزیز دلم٬ ببخشید…خیلی ببخشید..من نبودم ۱۳ آبان ۸۸ رو

دغدغه مهاجرتی

ملبورن هستم. شهری که یاد تهران را زنده میکنه. درخت های چنار٬ خیابان های پهن و گنجشک ها به جای طوطی و کلاغ زاغی های سیدنی. دپارتمان سلامتی استرالیا ساختمان بزرگی است وسط شهر. همش یاد شرکت خودمون میافتم که بچه ها از بین پارتیشن ها با هم حرف می زدند و می خندیدند. از بخت خوب من٬ میزم کنار پنجره ای ست دنج و خلوت که می تونم آروم بشینم و کارم و بکنم (پست جدید بنویسم و …!!!) و کسی تو مانیتورم زل نزنه. از تو پنجره می تونم دفتر اون یکی ساختمان را ببینم و از این بالا میشه دخترکی که پشت دخل کافی شاپ پایین ساختومون روبرویی کار میکنه راحسابی تحت نظر داشت. گاهی آفتاب یه ویراژی میده و نور آبی بین دو تا ساختمان زرد میشه و یه گرمای نا محسوسی را میشه حس کرد. ”جویی”همکار دماغ گنده ریزه پیزه ام٬ تو دفتر دیگه ای کار میکنه و خیلی با هم کاری نداریم. قبل از اومدن استرس زیادی داشتم که چه خواهد شد.اما الان که فهمیدم چه خبره خیالم راحته!

IMG_0350

Melbourn

هتلم در قدیمی ترین و اصیل ترین قسمت ملبورن است . یه محله ای شبیه طرف های پارک شهر و خیابان خیام تهران. با یه پارک تو شکل و شمایل همون پارک شهر خودمون. ملبورن شهر قشنگی است٬ با ترامواهاش٬ خانوم ها و آقایون شیک پوش. درکل شهر آرومی است و متفاوت با سیدنی٬ آرامش خاصی برای خودش دارد.

قبل از اینکه کارم را شروع کنم٬ می رم و یه لیوان کاپوچینوی بدون شکر با تست می خرم که صبحانه ای خورده باشم. لیوان کاپوچینو را دستم می گیرم و پشت میزی تو محوطه می شینم. آدم ها آروم اند و بخصوص که بین التعطیلین شون هم هست و فردا هم تعطیل

با نگاهم یه دور می زنم٬ احساس می کنم آسمون سیدنی آبی تره! لم می دم روی صندلی و لبی به قهوه گرم می کنم. توی دلم فریاد می زنم٬ آهای آدم ها٬ آهای آدم هایی که هرکدومتون یه رنگ و یه شکل و یه زبانید٬ آهای من می ترسم…کاپوچینو سق دهنم را می سوزونه و من با همون حس آهای آدمها, به خانم چاق و گوشتالویی که پشتش را بهم کرده٬ خیره میشم. از روی لباس نازک گلداری که پوشیده طبقه های چربی را میشه شمردو عین خاری در چشم دشمنان, آخر عاقبت پرخوری را می کنه تو مردمک چشمم. به گمونم می خواد همین نون تستی را هم که واسه صبحانه خریدم را کوفتم کنه

IMG_0348

Different transportation:)

با خودم فکر می کنم. به همه مسیری که اومدم و همه لحظه های بالا و پائینی که داشتم. یه ترسی از خودخواه و خودبین شدن تمام وجودم را گرفته. اینجا آدم ناخودآگاه خودخواه میشه و فقط و فقط به خودش فکر می کنه…همیشه اول خودشه و فکر می کنه که هیچ کس اندازه اون سختی نکشیده و تلاش نکرده . سخت پیدا می کنی   آغوشی برای همدردی و آرامش و یه کلمه ساده ” آره می فهممت و تحسینت می کنم”. بخصوص اونهایی که به هر دلیلی مهاجرت کردند. از اونجا که هر کدوم مسیری را طی کردند و با مشکلات خودشون دست و پنجه نرم کردند٬ حوصله همراهی و همفکری ندارند و در نهایت آنچنان به ریشت می خندند و نگاه عاقل اندر سفیه می کنند که یه لحظه خودت به اونی که هستی شک می کنی و خیلی راحت می تونند اعتماد به نفست را له و لورده کنند. دردل کردن و حرف زدن معنا و مفهومی نداره و آدم هاوقت به همدیگه فکر کردن هم ندارند و تو یه کلمه حوصله همدیگه را ندارند و حتی گاهی هم با بدبینی و قضاوت های شخصی به حرف ها نگاه می کنند.

می ترسم از این خودخواه شدن که می بینم خیلی ناخودآگاه تو آدم رخنه می کنه. می ترسم از خودبین شدن و می ترسم از وقتی که فقط و فقط به خودم فکر کنم و نفهمم هر انسانی برای خودش سختی هایی را پشت سرگذاشته و دیدگاه خودش را دارد و من عاجزم از اینکه واقعا بفهمم به او چی گذشته و درک کنم چه کرده. اما حداقل باید بفهمم که حتما برای اون آدم اونقدر سخت بوده که هنوز بهش فکر می کنه و حالا هر چقدر ناچیز و سطحی٬ از دید من٬این دغدغه اونه! می ترسم که فراموش کنم نقشم برای آدم ها القا حس خوب و آرامش است. لبخندی و سکوتی از نوع کنارتم و باتوام٬ دارم سعی می کنم یه کمی بفهممت٬ نه از حس برتری و نگاه عاقل اندر سفیهانه. می ترسم که فراموش کنم که می تونم٬ دستهام را باز کنم و اجازه بدم در آغوشم آروم بگیره و حتی اشکی بریزه! می تونم ۲ کلمه حرف خوب بزنم و تحسینش کنم از توانش برای حل مشکل. می تونم تصویری زیبا از خودش براش بسازم تا دلش آروم بگیره و نفسی تازه کنه و بفهمه که فهمیده میشه. متاسفانه٬ بخاطر مشکلاتی که اینجا هر کسی بخصوص مهاجرین تحمل کردند٬ شنیدن و دل دادن معنا نداره و هر کسی فکر می کنه فقط خودش سختی کشیده و دائم در حال مقایسه شرایط هم هستیم و رشک می بریم به آنی که دیگری به دست آورده یا مسیری که دیگری طی کرده و عبارت راحتی که زیاد میشنوی از دوستان” مگر همه مثل تو خوش اند”.می ترسم از این خودخواه شدن٬ می ترسم از چرتکه انداختن به وقت محبت کردن٬ می ترسم از اینجایی شدن و از بی تفاوتی و نفهمیدن٬ می ترسم.می دونی٬ فکر می کنم همین ترس٬ یکی از اون چیزایی است که بهش می گن دلتنگی و غربت.

با همه این ترس و دغدغه ای که مدت زیادی هست مغزم را درگیر کرده٬ بر می گردم به کار. به میز دنج و خلوتم. به کاپوچینوو یه عالمه کارایی که باید انجام بدم برای این دپارتمان سلامت و سرکیفی. برم کمی پول حلال در بیارم!

راستی گلدون هام چطوراند؟

نوشته‌های قدیمی‌تر »